آمار   داستان,عاشقانه
داستان,عاشقانه
داستان,عاشقانه
داستان,عاشقانه
 

منوی اصلی

موضوعات

آرشیو مطالب

نویسندگان

خبرنامه

نظرسنجی

  • نظرتون در مورد این سایت چیه؟!






    نتايج|| آرشیو نظرسنجی


  • طالع بینی ازدواج

    music

      داستان,عاشقانه  

    مطالب عاشقونه

    داستان زیبای شاخه گل خشکیده ،یکی از بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد، پیشنهاد میشود این داستان را بخوانید و از آن لذت ببرید!
     
    ” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …
     
    این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
    توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
     
    چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
     
    تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
     
    از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش
    بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و …
     

    برای دیدن ادامه داستان بر روی ادامه این مطلب کلیک کنید...


    ادامه مطلب
    موضوعات:داستان عاشقانه ,

    منبع:... | بازديد از پست:153 | امتياز به پست: داستان-گل-خشکیده داستان-گل-خشکیده داستان-گل-خشکیده داستان-گل-خشکیده داستان-گل-خشکیده نتيجه: 75 امتياز توسط 23 نفر
    ارسال شده توسط دانیال در تاريخ 27/07/1392 ساعت 13 | نظرات(0)

    پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

    پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!



    موضوعات:داستان عاشقانه ,

    منبع:... | بازديد از پست:166 | امتياز به پست: حرف-های-تگفته حرف-های-تگفته حرف-های-تگفته حرف-های-تگفته حرف-های-تگفته نتيجه: 141 امتياز توسط 47 نفر
    ارسال شده توسط دانیال در تاريخ 14/09/1391 ساعت 15 | نظرات(2)

    شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
     
     
    سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
     

     دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
     
    یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
     
    پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…



    موضوعات:داستان عاشقانه ,

    منبع:... | بازديد از پست:217 | امتياز به پست: عشق-اول----عشق-آخر عشق-اول----عشق-آخر عشق-اول----عشق-آخر عشق-اول----عشق-آخر عشق-اول----عشق-آخر نتيجه: 149 امتياز توسط 48 نفر
    ارسال شده توسط دانیال در تاريخ 18/08/1391 ساعت 09 | نظرات(0)


    دختري بود نابينا
    که از خودش تنفر داشت
    که از تمام دنيا تنفر داشت
    و فقط يکنفر را دوست داشت
    دلداده اش را
    و با او چنين گفته بود
    « اگر روزي قادر به ديدن باشم
    حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
    عروس **** گاه تو خواهم شد »

    ***
    و چنين شد که آمد آن روزي
    که يک نفر پيدا شد
    که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
    و دختر آسمان را ديد و زمين را
    رودخانه ها و درختها را
    آدميان و پرنده ها را
    و نفرت از روانش رخت بر بست

    ***
    دلداده به ديدنش آمد
    و ياد آورد وعده ديرينش شد :
    « بيا و با من عروسي کن
    ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

    ***
    دختر برخود بلرزيد
    و به زمزمه با خود گفت :
    « اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
    دلداده اش هم نابينا بود
    و دختر قاطعانه جواب داد:
    قادر به همسري با او نيست

    ***
    دلداده رو به ديگر سو کرد
    که دختر اشکهايش را نبيند
    و در حالي که از او دور مي شد گفت
    « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »



    موضوعات:داستان عاشقانه ,

    منبع:... | بازديد از پست:124 | امتياز به پست: رنگ-عشق رنگ-عشق رنگ-عشق رنگ-عشق رنگ-عشق نتيجه: 131 امتياز توسط 47 نفر
    ارسال شده توسط دانیال در تاريخ 18/08/1391 ساعت 09 | نظرات(0)

    شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
     
     
    سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
     

     دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
     
    یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
     
    پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…



    موضوعات:داستان عاشقانه ,

    منبع:... | بازديد از پست:202 | امتياز به پست: عشق-اول----عشق-آخر عشق-اول----عشق-آخر عشق-اول----عشق-آخر عشق-اول----عشق-آخر عشق-اول----عشق-آخر نتيجه: 163 امتياز توسط 52 نفر
    ارسال شده توسط دانیال در تاريخ 18/08/1391 ساعت 09 | نظرات(0)

    خودکشی از این قشنگتر احساس کردی ؟

    یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
    تو باشی..منم باشم..
    کف اتاق سنگ باشه..سنگ سفید..
    تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
    تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
    منم اومدم نشستم جلوت..بهت تکیه دادم..
    با پاهات محکم منو گرفتی..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
    بهت می گم چشماتو می بندی؟
    میگی اره بعد چشماتو می بندی ...

    بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟
    می گی اره..بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
    یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
    می دونی؟
    می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
    یه ضربه عمیق..بلدی که؟
    ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم..تو چشماتو بستی..نمی بینی..


    من تیغو از جیبم در میارم..نمی بینی که..سریع می برم..نمی فهمی..
    خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی فهمی که..دستم می سوزه ..
    لبمو گاز می گیرم که نگم اااخ..که چشماتو باز نکنی..که منو نبینی..که نفهمی..

    تو هنوز داری قصه می گی..چه قشنگه..نه؟
    من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم..میریزه..
    رو زانوم..از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..نه؟
    حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
    تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
    می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت..

    می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
    می بینی دیگه نفس نمی کشم..
    چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
    می دونی؟
    من می ترسیدم خودمو بکشم..
    از سرد شدن ..از تنهایی مردن..
    از خون دیدن..میترسیدم..
    وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
    مردن خوب بود..ارومه اروم...
    گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم..
    که وقتی اشکتو میبینم چشماتو بوس کنم..
    بگم خوشگل شدیاااا..
    که همون جوری وسط گریه هات بخندی..

    گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..


    دل روح نازکه.. نشکونش..خب؟



    موضوعات:داستان عاشقانه ,

    منبع:... | بازديد از پست:361 | امتياز به پست: خودکشی-من-... خودکشی-من-... خودکشی-من-... خودکشی-من-... خودکشی-من-... نتيجه: 359 امتياز توسط 121 نفر
    ارسال شده توسط دانیال در تاريخ 22/06/1391 ساعت 12 | نظرات(1)

    چرا بغل کردن حس خوبی به آدم میده؟؟چون در سمت راست بدن قلب وجود نداره و اونجا خالیه ولی وقتی کسی رو که دوسش داری رو بغل میکنی قلب اون جای خالی رو پر میکنه و انگار تو صاحب دو تا قلب شدی!!

     



    موضوعات:داستان عاشقانه ,

    منبع:... | بازديد از پست:627 | امتياز به پست: بغل.... بغل.... بغل.... بغل.... بغل.... نتيجه: 372 امتياز توسط 116 نفر
    ارسال شده توسط دانیال در تاريخ 12/06/1391 ساعت 11 | نظرات(0)

    يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

    آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

    و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

    تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

    باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

    بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

    هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

    جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

    چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

    خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

    فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش

    نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

    من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

    زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

    تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

    قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

    مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

    كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

    من هم خيلي تنهام».

    حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی

    خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که

    نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ....



    موضوعات:داستان عاشقانه ,

    منبع:... | بازديد از پست:82 | امتياز به پست: [-notitle-] [-notitle-] [-notitle-] [-notitle-] [-notitle-] نتيجه: 184 امتياز توسط 63 نفر
    ارسال شده توسط دانیال در تاريخ 25/05/1391 ساعت 11 | نظرات(0)