|
کودکی هایمان چه بی آلایش، با هم بازی می کردیم! چه بی ریا و بی توقع هم را دوست
داشتیم.
چه روزگارانی داشتیم با هم، مهربانم! یادت هست؟!!
چه کودکانه به هم می خندیدیم، چه لحظه هایی که با هم در حیاط خانه تان تاب سواری
می کردیم و صدای خنده مان همه جا را بر میداشت.
برای هم بستنی می خریدیم و با هیجان آن را لیس می زدیم و چقدر ساده از خوردن یک
بستنی شاد بودیم. تمام لحظه هایم را در کنار تو بودم بدون آن که متوجه باشم. بر خلاف
این روزها که بسیار از هم دور افتاده ایم.
کمی که از کودکی فاصله گرفتیم، گاهی با هم کتاب می خواندیم یا برایت شعرهای فروغ
(فرخزاد) را می خواندم.
این راحتی مان، این صمیمیت مان را دوست داشتم و تو هم دوست داشتی، از نگاهت میشد
فهمید!
چند باری با هم به کوه رفتیم و تا نفس داشتیم می دویدیم. آنجا چقدر با هم عکس گرفتیم
و بعد متوجه شدم که همه شان تارند اما نگه شان داشته ام.
این روزها که عکس ها را نگاه می کنم گریه ام می گیرد، آخر آن وقت ها بسیار صمیمی
بودیم و به هم نزدیک؛
از کنار هم بودن لذت می بردیم اما حالا چنان با هم بیگانه ایم که دیگر سراغم را
نمی گیری،
دیگر دلت برایم تنگ نمی شود، دیگر چون گذشته کنارم نمی نشینی و برایم نمی خندی!
تنها بینمان نگاه است و نگاه!
در حسرت آن روزها پیر شده ام!
آن روزها زمان بسیاری با هم گپ می زدیم و لحظاتت را با من تقسیم می کردی اما اکنون
اندکی وقت برایم نداری و هر روز بیشتر دلهایمان از هم فاصله می گیرند!
نوجوانی هایمان، وقتی کسی آزارت میداد یا دلت را می شکست خوب یادم هست احساس میکردم
کوه غم در دل دارم و همیشه به دنبال همدردی با تو بودم.
همیشه نسبت به تو محبت داشتم و نشان می دادم که نگرانت هستم.
هرچه بزرگتر شدیم حس ام نیز نسبت به تو بیشتر شد... خالصانه و کودکانه دوست داشتنم
تبدیل به عشق شد، به عشقی جاودان! چون بسیار مهربان بودی و دل نشین.
کودکی هایمان در زلالی نگاهت، در صداقت دستهایت و در گرمای خنده هایت تو را می
یافتم
اما حالا
هر چه می گردم دیگر نشانی از آن روزها، از آن صمیمیت و خلوص و صداقت نمی یابم؛
نه در حرفهایت، نه در نگاهت و نه در نوشته هایت.
تو کجای آن کودکی ها، آن نوجوانی هایمان گم شده ای که دیگر نمی یابمت؟!!
شاید هم فقط بامن مهربان نیستی آخر وصف محبت ها و مهربانی هایت هنوز میشنوم و از
اینکه تو را ندارم بسیار حسرت میخورم و غمگینم!
تو سرابی هستی که همه جا تصورت می کنم اما در حقیقت نیستی. تو حتی دیگر آن مهربان
دو-سه سال پیش هم نیستی.
این روزگار چه بر سر نگاه گرم و قلب رئوفت آورده که عوض شده ای؟ که انگار نمی شناسمت؟
دیگر نمی خندی، جدی شده ای، بی وفا شده ای... دیگر نشانی از عشقمان در تو نیست.
بعید میدانم این ها دلیلش بزرگ شدن باشد...
شاید هم دیگر درونت را برایم آشکار نمی کنی که حس می کنم از من فاصله گرفته ای
و نمی شناسمت.
تا چندی پیش آن چنان دوستم میداشتی که جا برای پروازم نبود اما اکنون تا حدی سرد
شده ای که از زمستان نگاهت، وجودم یخ زده است.
آنقدر ظالم و بی محبت شده ای که هیچ کس به گرد پایت نمی رسد!
من که می دانم تو نهایت احساسی، من که می دانم تو با گرمای عشقت، زمستان را بهار
میکنی و گل ها را بیدار؛
پس بیا و مرا هم بی نصیب مگذار از هرم عشقت. بیا و مرا باز هم با دوست داشتنت آتش
بزن، گرم کن، ذوب کن!
بیا و چون گذشته بر کویر تنم ببارو سبزم کن. بیا دوباره عاشقم باش و بهار روزهای
پاییزی ام باش.
بیا تا بر اندام نحیفت بوسه زنم
بیا تا برگ های خشک تنم با وجودت سبز شوند. بیا... بیا تا از وجودت، از عشقت گر
بگیرم
بیا مهربانم! میخواهم برایت بمیرم. بیا که دیگر دور از تو و عشقت نمی توانم زندگی
کنم.
بی تو نفس کم آورده ام. نمی خواهم که دیگر بی تو بمانم.
بیا نامهربان! بیا و خودت را به لحظه های پوچ من ببخش تا معنای زندگی ام باشی،
تا رنگ دقایقم باشی. تا هستی ات شوم، تا در هم فرو رویم، تا چون گذشته با هم رشد کنیم
و رشد کنیم. بیا تا دیگر دور از تو نبارم.
نازنین یارم! خودت را از من دریغ مکن. بس است هر چه بی تو آب شدم... بیا و فردایم
باش!
خسته ام از روزهای بدون تو، از شب های خالی از تو، خسته ام از ترس فردای بدون تو!باز
گرد تا شهر دلم را از شوق برایت آذین بندی کنم.
تمام محبت هایم را جمع کرده ام و به هیچ کس نداده ام تا همه را نثار تو کنم عزیزم!
از اینکه در گذشته گرمای دستانم را، هرم بوسه هایم را از تو دریغ کردم متاسفم. اما تو حضورت را، عشقت
را از من دریغ مکن.
من با توام تا همیشه! تو نیز با من باش تا ابد...
برچسب هاتو کجای آن روزگاران گم شده ای که دیگر نمی یابمت؟!!,
منبع:تو کجای آن روزگاران گم شده ای که دیگر نمی یابمت؟!! |
بازدید از پست:5 | امتیاز به
پست:
نتیجه: 58
امتیاز توسط 19 نفر ارسال
شده توسط دانیال در تاریخ 13/10/1390 ساعت
15 |
نظرات(0)
|