تبليغات
قرص افزایش قد ناچرال ولت آمریکا
  عاشقونه
[-Login-]
موضوعات

آرشیو مطالب
آبان 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389

نویسندگان
دانیال

خبرنامه

نظرسنجی
نظرتون در مورد این سایت چیه؟!
نتايج|| آرشیو نظرسنجی

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " عاشقونه " قرار دهید و لینک خود را در بخش ارسال لينك قرار دهید تا چنانچه ما را لینک کرده اید به طور خودکار لینک در سایت ما قرار می گیرد .

شقایق عاشق!

امروز کمی با تعمق به خودم، به روزگارم، به کسی که اکنون هستم نگاه کردم باور نمی شود چه دیدم. به حالت انکار، سرم را تکان دادم... باور نمی کنم این همه تنهایی ای را که نصیبم شده!

مهربانم! نمی دانم شاید یادت باشد آن روزی را که به تو ملتمسانه با اشک گفتم: با من بمان چون قلبم متعلق به توست نه هیچ کس دیگر. اشک امانم را بریده بود و هر لحظه دیوارهای اتاقم تنگ و تنگ تر می شدند؛ مثل این بود که دنیا با تمام قدرت دستش را دور گلویم می فشارد... اما تو به من گفتی لحظه ای فرا خواهد رسید که نزدیک ترین کسانیکه اکنون کنارت هستند به دنبال آمال ها و زندگی شان خواهند رفت و فقط تو میمانی و تنهایی ات؛ پس کمی به خودت و آینده ات بیاندیش! خوب یادم هست که چه جوابی به این جمله ی طعنه آمیزت دادم، گفتم: میدانم منظورت از این جمله با خودت هست، میدانم که میخواهی بگویی یک روزی خواهی رفت و مرا با خودم و تنهایی هایم تنها خواهی گذاشت پس رک سخن بگو و حرفهایت را در لفافه نپیچان. می دانم روزی تنها خواهم شد، میدانم!  میدانم معرفت آدم ها حتی به قدر یک قطره ی کوچک شبنم هم نیست، میدانم!  اما هیچ یک از این ها برایم ارزشی ندارد اینکه نفس هایم برای توست و خون رگ هایم با عشق تو جریان دارد برایم کافی است و فکر نکن اگر ترکم کنی عشقت از وجودم خواهد رفت؛ نه هرگز. عشق تو با من خواهد ماند تا روزی که از خاک وجودم گلی روید به نام شقایق!  و در ادامه، این جمله را برایت نوشتم: تو مثل بچه های باهوش - دلم را، ارتباطمان را - میگویم خراب میکنی، میشکنی/ من مثل بچه های خنگ فکر میکنم همه چیز را میشود با چسب دو قلو...... 

بعد از این جمله تو را به دست خدا سپردم و تا ماه ها فقط از دور نظاره گر چشم هایت بودم که می دیدم عشق درونشان نسبت به من موج می زند اما نمی توانستم بفهمم چرا به تمنای چشمانم پاسخ نمی دهند و چرا دستان گرمت به سرمای دستانم پایان نمی دهند؟!! عاشقانه ترین احساس هایم را همچو الماس تقدیم قلب مهربانت کردم اما تو قلبت را از ریشه ی عشقمان جدا کردی و به سرعت نور رفتی تا مبادا دستت را بگیرم و خواهش کنم بمانی! اکنون پس از این همه وقت به طرز وحشتناکی احساس دلتنگی و تنهایی میکنم. هوای این شهر بی ستاره چون جهنم گرم و سوزان است اما مطمئنم گرمایش به پای آتشی که در درون من شعله ور است نمی رسد. شاید نسیمی بیاید و گرمای هوا اندکی فروکش کند اما من آتش درونم را که از غم هجران تو و از تنهایی است؛ چگونه خاموش کنم؟!! روز به روز بیشتر در حس تنهایی ام غرق می شوم، این تنهایی همچو سیاهچاله مرا به درون خود می کشد. نه دوستی، نه همدمی و نه یک سنگ صبور که بتوانم با او غم دلم را تقسیم کنم. همه از برم رفته اند، فقط من مانده ام و بغض هایم که هر شب قورتشان میدهم تا مبادا بیرون ریزند و کویر گونه هایم خیس شود. بعد از تو مدت هاست که فقط تظاهر به زندگی کردن، به غذا خوردن و به شاد بودن میکنم. در درون من آتشی زبانه می کشد که هیچ کس تصورش را هم نمی کند. پس از این همه مدت، هر روز که بر می خیزم به خود می گویم: دیدی چه شد واقعا او مرا ترک کرد! کم کم دارم به این واقعیت می رسم که قرار نیست بازگردی به آغوشم! هنوز هم باور ندارم رفتن تلخ ات را...

به خودم می گویم این عشق پایان نیافته و میدانم تو هنوز هم عاشق منی! گاهی دلم به حال خودم می سوزد و می گویم: ساده دل بیچاره، او مدت هاست که رفته. تو منتظر که هستی تا بازگردد کسیکه حتی در اندیشه ی بازگشت هم نیست!!!

بس است اینقدر خودت را گول زدی. از خواب غفلت بیدار شو ! تا به کی در عشقی که او با دستهایش نابودش کرد میخواهی بسوزی و خونابه بخوری. دلم میخواست تا سر حد مرگ خودم را کتک می زدم تا دست از این عشق پوشالی بر دارم. اما به خدا نمی توانم.

خدایای خوب من! او چه داشت که اینگونه مرا اسیر خود کرد؟ کاش من هم می توانستم او را اسیر خود کنم... کاش!

هر گاه دلم برایت تنگ می شود موهایم را با  شانه ای که برایم خریدی شانه می کنم و غرق خاطراتم با تو می شوم. شانه ات آنقدر برایم عزیز است که هیچ کس جرات ندارد به آن دست بزند.

تنهاتر از آنم که واژه ی تنهایی گویای حس تنهایی ام باشد! هیچ کس سراغ از من نمی گیرد انگار که مرحومم!

کاش اکنون کنار جوی آبی بودم و هوای دلم را با شعرهای سهراب (سپهری) معطر می کردم. کاش می توانستم از فرط عشقم به سهراب تمام شعرهایش را ببلعم. شاید فقط با خواندن شعرهای سهراب اندکی از بار غمم کاسته شود...  اما کتاب اش را به کسی قرض دادم که هرگز پس نیاورد... صد افسوس!! آرامشی در شعرهایش هست که حتی بهشت هم ندارد! بدجور دلتنگ شعرهای سهرابم کاش روزی می رسید که تو دوباره به کنارم می آمدی و برایت شعرهای سهراب را می خواندم زیر باران... کاش از عشق تو خیس می شدم نه از نم باران. کاش آن روز همین فردا بود!!! کاش...


مرا می شناسی؟

ستاره ی سربی خیالت که روزگاری تک ستاره ی آسمان رؤیاهایت بود؛ ولی روز مرگش همچون شهابی در آسمان قلبت سوخت و در تاریکی غم فرو رفت... روز مرگش روزی بود که فراموشش کردی... ستاره سوخت و نورش را به تاریکی سپرد ولی از خاکستر وجودش گلی رویید که نامش را شقایق نهادند... گلی سرخ که سرخی گلبرگ هایش از خون آخرین عاشق بود...

(پس از اتمام این متن پر از بغضم... بغضی که آنقدر سنگین است که حتی شکسته نمی شود و فقط درد قلبم را تشدید می کند)


برچسب هاشقایق عاشق!,

منبع:شقایق عاشق! | بازدید از پست:9 | امتیاز به پست: نتیجه: 60 امتیاز توسط 20 نفر
ارسال شده توسط دانیال در تاریخ 13/10/1390 ساعت 15 |
نظرات(0)

خورشید را برای تو دزدیده ام ای قشنگ ترین، آن را به موهایت میزنی؟!!
کسی که بسیار دوست می دارمش با خواندن مطالب وبلاگم به من گفت تو همان بودی که می خواستی روزی خورشید را به موهایم بزنی پس تا این حد به نور نزدیک بودی؛ حالا چرا اینگونه می نویسی، پر از غم؟!! با این جمله، او مرا به گذشته ها برد و می خواهم این پست را از خود او بنویسم، از آن قشنگ ترین!با او من تنها نبودم، پر از نور و سرور بودم اما با رفتنش سرابی هستم که شاید حقیقت دارد شاید نه! اندرون تاریکی ای افتاده ام که کاش کسی بود دوباره مرا با نور آشتی میداد! آن روزها من غم های اندکی داشتم، زندگی را جور دیگر می دیدم اما روزگار و این دنیای خشن با من بد کرد و آنقدر از انسان ها بی معرفتی و نامروتی دیدم که قلبم بدجور تکه پاره شده و از چشمانم خون می چکد...
آنقدر محو ام که تا صدای نفس های بریده ام را نشنوی به حضورم پی نخواهی برد. شمس من! تو هم اگر به همین اندازه که من دوستت دارم کسی را دوست می داشتی می توانستی پی ببری چه می کشم! اکنون هم اگر دستم می رسید خورشید را که به موهایت می زدم هیچ، آسمان را هم فرش زیر پایت می کردم و هر شب از پنجره ی اتاقت می آمدم و ستاره ای نقره ای روی لبهایت می کاشتم! اما آنقدر به هر چه خواستم نرسیدم و رویاها و آرزوهایم را به نخ باد سپردم که حتی فکر می کنم به اینکه روزی بادباکی هم داشته باشم نمی رسم... من عادت کرده ام که آرزو کنم و تلاش کنم اما نرسم به هر آنچه باید برسم. همیشه از صفر آغاز می کنم و دوباره به صفر می رسم این عادت قصه ی من شده نازنینم! از من گله نداشته باش... قول می دهم که غصه هایم را با قلبم تقسیم کنم اما شادی هایم و لبخند هایم را بگذارم برای تو تا خوشحالت کنم، چون لبخندت ملوکانه ترین تصویری است که همیشه در ذهنم داشته ام!!!
این چند سطری که در ذیل میگذارم بر می گردد به زمانی که او را در کنارم داشتم (بامداد 1:33 - 11/11/1384 )
هر روز دیدنت، عاشق ترم می کند. هر لحظه فاصله ام را به تو نزدیک تر حس می کنم. آری، تو والاترین جایگاه را در قلبم یافته ای. تو مثل مهتاب در هر شب زندگی ام می درخشی.
تک تک ذرات وجودم نغمه ی دلتنگی تو را سر می دهند. هر گاه تو را ندارم جواب دلتنگی های دلم را چگونه بدهم؟!!
تو پر از حس زندگی و دوستی هستی. تو پر از احساس و رنگی. وقتی بال مژگان بلندت را می خوابانی؛ حس می کنم زندگی ام با بستن چشم هایت به پایان می رسد.
نگاهت، حرف هایت و حتی حضورت به من دل گرمی و آرامش درونی می دهد.
طنین صدایت چقدر روح نواز و آرامش دهنده است. از اینکه تو را دارم نمی دانی تا چه حد خشنودم!
گاهی دلم آنقدر برایت تنگ می شود که تاب دوری ندارد و تپش آن تنم را می لرزاند. هنگامی که خودت حضور نداری خیالت همیشه همراه من است!
کاش همیشه در کنارم می بودی تا دست های سردم را با گرمای وجودت آرام می ساختی و آنچنان آنها را لمس می کردی که هرگز از یاد نبرم. آری هرگز...
کاش فریاد زدن را بلد بودم تا علاقه ام به تو را فریاد می زدم. کاش آهسته سخن گفتن را می دانستم تا آهسته در گوشت نغمه ی عشقم به تو را نجوا می کردم. کاش زمزمه کردن را می دانستم تا هر صبح زمزمه ی عشق تو را می خواندم.
کاش درک می کردی که چقدر دوستت دارم، باور کن مشکل نیست. به اشتیاقی که باد دارد برای بوسه زدن به گونه هایت می توانی متوجه شوی که چه قدر دوستت دارم؛ آخر آن بوسه ها از سوی لبهای سرخ و بی قرار من است!
کاش می دانستی که حضور سبزت همیشه با من است و آن را با تمام وجود حس می کنم.
کاش همیشه چشمانت از آن من بود و لحظه ای آن ها را از من دریغ نمی کردی خورشیدکم!
کاش در همه حال در کنارم بودی و برای من می بودی؛ فقط برای من و باور کن این خودخواهی نیست!
کاش این قدر خوب نبودی تا به این اندازه به تو وابسته نبودم.
اگر همه صداقت تو را داشتند دیگر هیچ کس هیچ چیز نمی خواست.
کاش می توانستم روحی بلند همچو روح عظیم تو داشتم.
ای کاش هیچ گاه قطرات بلورین اشک را بر روی گونه هایت نمی دیدم تا این قدر آزرده نشوم.
ای کاش هیچ گاه ناراحتی تو را با چشم نمی دیدم تا به اندازه ی یک دنیا قلبم، نگران و بیمار تو نباشد.
دل کندن از تو برایم بی نهایت دشوار است. بدون تو دل تنگی هایم را چه کنم؟ به که گویم که دلتنگت هستم تا درک کند؟ به چه کسی دل خوش باشم؟ چه کسی می تواند مانند تو باشد برایم ؟؟
نرو ....
اگر می روی مرا هم همراهت ببر، اگر نمی بری از این زیستن بدون خودت راحتم کن؛ آخر طاقت دیدن جای خالی ات را ندارم. نمی توانم گل های باغچه را بدون عطر تو ببینم. نمی توانم ببینم کاغذ های دفترم پر از اشک های شور مزه ی نبودن توأند. دیگر گل های باغچه ی خانه ام را برای که بچینم؟ دیگر به اشتیاق دیدن چه کسی از خواب برخیزم؟ دیگر دست هایم عطر دستان که را بگیرد؟ دیگر موهای طلایی ات را بو نخواهم کرد!!! دیگر چه کسی شعرهای ناب برایم بخواند؟ دیگر با چه کسی لب پنجره به دور دست ها خیره شوم؟ دیگر زیر باران با که خیس شوم؟
بعد از تو هیچ کس مثل تو برایم نشد و از این جهت بسیار خوشحالم... چون می دانستم که تو فقط یکی هستی و من به وجود نازنینت پی بردم. از بودنت و از اینکه خدا تو را برایم فرستاد بسیار سپاسگذارم!!!

سبزترین آرزویم دیدن و بوییدن دوباره ی توست؛ می دانم که تحقق می یابد حتی اگر یک روز به عمرم باقی باشد...


برچسب هاخورشید را برای تو دزدیده ام ای قشنگ ترین، آن را به موهایت میزنی؟!!,

منبع:خورشید را برای تو دزدیده ام ای قشنگ ترین، آن را به موهایت میزنی؟!! | بازدید از پست:2 | امتیاز به پست: نتیجه: 60 امتیاز توسط 20 نفر
ارسال شده توسط دانیال در تاریخ 13/10/1390 ساعت 15 |
نظرات(0)

درد فراق!

چه زجر آور است وقتی زیر باران خیس می شوم، بدون تو

چه زجر آور است وقتی پرسه می زنم در کوچه، بدون تو

چه زجر آور است وقتی در خیابان های سرد و پر ازدحام منتظر شنیدن صدای گرم توأم تا با خواندن نامم مرا جان دوباره بخشی، اما نیستی... نیستی تا ببینی بی تو دیوانه شده ام!
چه زجر آور است نشستن زیر نور مهتاب، بدون تو
چه زجر آور است دیدن رقص باد در میان گندم زارها و تجدید خاطرات کودکی هایمان، بدون تو
چه زجر آور است وقتی میدانم چند قدمی من هستی و میتوانی به دیدارم بیایی اما از قصد نمی آیی و این مرا میشکند!
چه زجر آور است وقتی تو هر روز فاصله ی میانمان را با سردی ات بیشتر میکنی و از نگاهت میخوانم که این فاصله ها اهمیت چندانی ندارند برایت
چه زجر آور است با چشمهای خیس به انتظار بازگشتت شب را به سحر دوختن، با دانستن اینکه هیچگاه نمی آیی
چه زجر آور است روزهای تقویم را در حسرت بودن با تو خط زدن
چه زجر آور است هر روز بدون تو، بی هدف نفس کشیدن
 چه زجر آور است وقتی خوردن و آشامیدن گاه و بیگاه ام توام با بغض می شود 
چه زجر آور است وقتی هر شب بدون نجواهای عاشقانه ات؛ با بغض سر بر بالین می گذارم!
چه زجر آور است وقتی من، دیوانه ی توام بیش تر از هر روز؛ اما تو بی خیال تر از دیروز
چه زجر آور است وقتی عشق دیگران نسبت بهم را ببینی و چشمهای پر ز اشکت را از آنها پنهان کنی
چه زجر آور است وقتی عشق ات رخ به رخ ات باشد اما حس کنی که هیچ گاه مال تو نمی شود
چه زجر آور است هنگامیکه در خیابان قدم میزنی همه ی آدم ها او را یاد تو بیاورند
چه زجر آور است هر لحظه منتظر باشی تا شاید ناگاه به کنارت بیاید و با گرفتن دستهایت غافلگیرت کند
چه زجر آور است هر روز با چشمای تر، غروب خورشید را نظارگر باشی
چه زجر آور است هر روز بیش از پیش حس کنی که او دیگر دلتنگت نیست
چه زجر آور است وقتیکه هیچکس همانند او نمی شود برایت
چه زجر آور است وقتیکه حتی ماه و ستاره ها هم دیگر زیبا نیستند و هیچ چیز تو را به وجد نمی آورد، بدون او
چه زجر آور است وقتی حتی غمگین ترین موسیقی هم نمی تواند مرهم ات باشد آنگاه که دور از اویی
چه زجر آور است که هر روز به جای آب دهانت، بغض هایت را قورت بدهی
چه زجر آور است وقتیکه بدون او ساده ترین چیزها هم تو را به گریه می اندازد
چه زجر آور است وقتی هیچ امیدی به بودن با او نداری
چه زجر آور است وقتی بدانی در دلش دیگر جایی نداری
چه زجر آور است وقتی همیشه آرزوی یه لحظه با او بودن را داری
چه زجر آور است وقتی هیچ چیز تو را شاد نمی کند بدون او
چه زجر آور است وقتی همیشه بیقرار شنیدن صدایت هستم اما تو این را هم از من دریغ میکنی
اما ....
زجر آور تر از همه، این است که هر لحظه با حسرت داشتنش زندگی کنی و عشق اش همیشه در قلبت زنده باشد اما بدانی که برای او هیچ کدام از این احساسات اهمیت ندارد.
زجر آور یعنی اینکه با تمام وجود عاشقش باشی و او بداند اما روی از تو برگرداند... این یعنی طناب دار، این یعنی به ظاهر زنده ای، نفس میکشی اما در حقیقت زیر تلی از خاک مدفونی...
چرا با من اینگونه میکنی؟ دیگر خسته شده ام از این فراق، از این روزهای بدون تو! من میخواهم که با تو باشم، باز گرد... باز گرد به روزگارم! باز گرد تا دنیا را با هم فتح کنیم.
مهربانم! زمانی عشق ات، به من امید زندگی کردن می داد اما اکنون بدون تو، زندگی برایم معنایی ندارد تا بخواهم امید داشته باشم
هر کس در دلش آرزوهایی دارد برای طلب کردن اما من همیشه نمیدانم چه آرزو یا خواسته ای از خدا دارم که بر آورده شود... به یقین میتوانم بگویم هیچ آرزویی!!!
دنیا با تمام آرزوهای قشنگ اش برای من معنایی ندارد، بدون او
من مدتهاست که خودم و آرزوهایم را گم کرده ام ...
کاش میتوانستم خودم را پیدا کنم ...
من از درون تهی شده ام ...
از خدا به دورم ...

تنهایم... تنهای تنها !



برچسب هادرد فراق!,

منبع:درد فراق! | بازدید از پست:6 | امتیاز به پست: نتیجه: 55 امتیاز توسط 19 نفر
ارسال شده توسط دانیال در تاریخ 13/10/1390 ساعت 15 |
نظرات(0)

تولدم مبارک!

 در یکی از روزهای سرد و برگ ریز پاییز، نوزادی پا به این هستی گذاشت. اکنون بیست و دو سال از آن روز میگذرد....
در سالگرد تولدم هدیه گرفته ام، تبریک از صمیم قلب شنیده ام اما بیش از همه منتظر تو بودم تا شاید با گرمای معرفتت سرمای روزهای پاییزی ام را بشکنی. ولی این تولد نیز گذشت و خبری از تو نشد... و اکنون اندکی حس غم دارم با اینکه چندان هم یکه نخوردم، شاید انتظارش را داشتم خبری از تو نشود. فقط احتمال می دادم ممکن است دلت تکانی بخورد و روز تولدم مرا شگفت زده کنی اما مطمئن شدم که نامهربان شده ای!!
سال گذشته هم دلایل خودت را داشتی برای تبریک نگفتن ات؛ میگفتی اینگونه بهتر است و هزاران دلیل دیگر.. که وقتی یادشان می افتم همچون سایه ای که در شب گم میشود از تمام دنیا می گریزم تا کسی نفهمد تو دیگر دوستم نداری... حتی نتوانستی برای گذشته مان ارزش قائل شوی و بدون منظور و فقط برای ادای احترام تبریک بگویی؛ همانگونه که من همیشه این کار را برای تو میکنم.
سال گذشته وقتی روز تولدم شب شد و تو سراغم را نگرفتی، به خاطر بی اعتنایی ات دست و پایم سست شد و تا روزها در بستر بودم... آن روز پر از گریه بودم اما امسال دیگر اشکی ندارم برای ریختن، فقط در درون میشکنم و آه می کشم از بی وفایی تو!
گاهی همچو دیوانگان مدت ها به دیوار رو به رویم خیره میشوم و فقط به خاطرات با تو بودن می اندیشم و گاهی هم به حرف های تلخ ات می اندیشم که با آنها قلبم را زخمی کردی. گاهی فکر میکنم لیاقتش را نداشتی که عاشقت شوم. حتی لیاقتش را نداری تا دیگر از تو بنویسم...
تو با من چه کردی؟ مرا نابود کردی! با اینکه لایقش نیستی ولی عاشقت هستم.
خسته ام... خسته از این عشقی که صاحب آن، فردی است که ارزش دوست داشتن را ندارد و عشق مرا نسبت به خود هیچگاه درک نکرد و برایش بهایی قائل نشد. حتی نمیتوانم عاشق هیچ کس دیگری شوم. اعتمادم را نسبت به همه از دست داده ام. ابراز احساس کردن را گم کرده ام یا اگر ابراز احساس میکنم از صمیم قلبم نیست. چون هنوز وجود تو را درونم حس میکنم. هیچگاه کسی را نیافتم که به اندازه ی تو دوستش داشته باشم. همیشه میخواستم قدر عشقم را بدانی اما تاکنون که نشده...
خودت خوب میدانی که هیچ گاه تو را مجبور به ماندن نکردم یا خودم را به تو تحمیل نکردم... تو همیشه آزاد بودی و با خواست خودت به قلبم آمدی و با خواست خودت هم رفتی... تلاش کردم تا بمانی برایم اما مجبورت نکردم وقتی دلت نمیخواهد با ماندن در کنارم آزار ببینی!
من همیشه دوست داشتم تو به میل خودت به کنارم برگردی... خالصانه به تو عشق ورزیدم در حالی که تو همیشه پرنده ای آزاد بودی در کنارم، هیچگاه بال پروازت را نچیدم، هیچ گاه اسیر چهار دیوار دلم نکردم ات!
دلم خوش است که امروز روز میلاد من است، که همه به یادم بودند و تبریک گفتند اما وقتی تو در کنارم نیستی تا با عشق، گل و بوسه تقدیمم کنی تولد میخواهم چه کار؟!
تو مثل همیشه در کنارم نیستی. سخت است نبودنت اما من ناگزیرم به باورش و پذیرفتنش!
در تمام این روزهای عاشقانه ی پاییز تو در من زنده ای و هرکجا که میروم تو با منی؛ در حالی که شاید خود نمیدانی... !
قاصدک کوچکت به بودنت و عشقت نیاز دارد، مهربان ترینم!


اکنون تجربه می کنم بیست دومین سالمرگ زندگیم را
و تو بیا نگاه کن
که چه زشت، زمان به لحظه های بی تو بودن می خندد
شبِ قبل از مرگ است
هوا ابری و آسمان بارانی
امشب واژه ها چه سخت به ذهن آبی ام تلمبار می شوند!
شاید گلایه خواهند کرد از نبود و نیامدنت...
تو بگو کدام شب را بی فکر من روز می کنی؟؟
کدام جادو لحظه هایت را پر کرده
که حتی نگاهی به تنهایی ام نمی کنی؟؟
روزِ مرگ من باز فرا می رسد...
من اینجام، اینجا!
گور من اینجاست. مرا پیدا کن...
هر که خواهی باش اما باش!
و برای روح مرده ام مرهم باش.

 


برچسب هاتولدم مبارک!,

منبع:تولدم مبارک! | بازدید از پست:4 | امتیاز به پست: نتیجه: 60 امتیاز توسط 20 نفر
ارسال شده توسط دانیال در تاریخ 13/10/1390 ساعت 15 |
نظرات(0)

دیگه نیستی به یادم...

 

 دیگه نیست کسی، که بهت بگه اینقدر زیر بارون نرو، سرما میخوری

دیگه نیست کسی، که بهت بگه مراقب خودت باش چون همیشه دل نگرانتم، مهربانم!

دیگه نیست کسی، تا هر روز و هر شب حرفهای عاشقانه بهت بزنه

دیگه نیست کسی، که مجبورت کنه بخندی یا چشماتو روی غمها ببندی

دیگه نیست کسی، تا از تنهاییت بگی براش، اونم آرومت کنه

دیگه نیست کسی، تا وقتی شبها داری درس میخونی دلش نیاد بخوابه چون تو بیداری

دیگه نیست کسی، تا برات ناز کنه

دیگه نیست کسی، تا عاشقانه نگات کنه

دیگه نیست کسی، تا التماس کنه باهاش بیای بیرون

دیگه نیست کسی، تا قلبش برات بتپه

دیگه نیست کسی، تا باهاش بایستی نم نم بارون رو نگاه کنی

دیگه نیست کسی، تا گل سرخ بذاره توی جیب هات یا بوسه بکاره روی لب هات

دیگه نیست کسی، تا سراغتو بگیره یا در نبودت بدجوری بغضش بگیره

دیگه نیست کسی، تا با لطافت دستاتو بگیره یا تا سر حد جنون برات بمیره

دیگه نیست کسی، تا از خنده هات مجنون بشه باز

دیگه نیست کسی، تا توی خیالت باهاش پرسه بزنی باز

دیگه نیست کسی، تا از دلتنگیش طاقتت تموم بشه

دیگه نیست کسی، تا همیشه بهت بگه مهربونم! بدون تو من تنها میمونم

دیگه نیست کسی، تا بهت بگه اینجا جات خالیه یا هوا بیتو بدجوری ابریه

دیگه نیست کسی، تا شبها با نجواهای عاشقونه برات لالایی بخونه

دیگه نیست کسی، تا بهت چشم غرّه بره، ناراحت بشی... اونوقت بهت محبت کنه تا از یادت بره

دیگه نیست کسی، تا خالصانه عاشق مهربونی هات باشه

دیگه نیست کسی، تا بهش بگی: تو نفس منی، تمام تار و پود و زندگی منی

دیگه نیست کسی، تا شبهاتو باهاش تقسیم کنی

دیگه نیست کسی، تا همیشه واست دعا کنه

دیگه نیست کسی، تا با  بی تفاوتی هات  آزارش بدی

دیگه نیست کسی، تا نتونی توی چشماش نگاه کنی

دیگه نیست کسی، تا ازش فرار کنی یا مجبور بشی همیشه به سوال هاش جواب بدی

دیگه نیست کسی، بهت بگه نرو، بمون دوستت دارم، اگه بری نفس کم میارم!

دیگه نیست کسی...

نمیدونم...

شاید هم کسی باشه تا باز سراغتو بگیره

یا شبها توی کوچه ها دستاتو بگیره

یا بیاد غم چشماتو به ستاره ها ببخشه

یا بهت بگه عزیزم دوستت دارم؛ برات بمیره

اما خب، مطمئنم مثل من از دوریت دلش نمیگیره

شاید کسی هست که تو دیگه پیشم برنگشتی

یا شایدم دیگه اون قدر که می گفتی دوستم نداشتی

اما مهربون نامهربونم! هنوز هیچکسی نیومده به جات توی قلب داغونم...

 

غم با همه نامردی اش هر شب به من سر می زند؛ مهربان بی وفا از غم بیاموز وفا....

 

 

 


برچسب هادیگه نیستی به یادم...,

منبع:دیگه نیستی به یادم... | بازدید از پست:5 | امتیاز به پست: نتیجه: 55 امتیاز توسط 18 نفر
ارسال شده توسط دانیال در تاریخ 13/10/1390 ساعت 15 |
نظرات(0)

زمستان وجود تو!!!
 

زمستان نزدیک است!

سرمایش را از فرسنگ ها این طرف تر در این پاییز برگ ریز می شود احساس کرد.

سرمایش مرا یاد نگاه سرد تو، رفتار سردت و فاصله ی طولانی و سردی که میانمان افتاده می اندازد.

مدت هاست که بی تو کوچه های دلم یخ بسته، هرگز نخواستم که هیچ کس جز تو، با گرمایش مرا ذوب کند!

این فقط کار توست، فقط تو می توانی یخ وجود مرا بشکنی.

فقط تویی که می توانی لب های کبود و ماسیده ی مرا، سرخ و گرم کنی!

فقط تویی که نامت تمام مویرگانم را به لرزه در می آورد.

فقط تویی که از خاطرم می گذری.

فقط تویی که در سر انگشتان من برای نوشتن جریان داری!

فقط تویی که هر روز و هر لحظه در پی ات هستم.

فقط تویی که با وجود اینکه عاشقت هستم اما نمی توانم همچون گذشته احساسم را ابراز کنم...

فقط تویی که نمیتوانم هنوز که هنوز است در چشمانت نگاه کنم!

فقط تویی که همیشه به خاطرت هزاران سختی را متحمل شده ام.

فقط تویی که در من جریان داری!

فقط تویی، تو... تو!

 

در رهگذر زمستان بودم که چشمانت در نگاهم پیدا شد؛ زیبا بود مثل گل مریم و دلچسب بود مثل غروب خورشید...

 

 


برچسب هازمستان وجود تو!!!,

منبع:زمستان وجود تو!!! | بازدید از پست:7 | امتیاز به پست: نتیجه: 68 امتیاز توسط 24 نفر
ارسال شده توسط دانیال در تاریخ 13/10/1390 ساعت 15 |
نظرات(0)

یار جفاکار!


روزها چه سرد و سیاه میگذرند، شب ها چه تلخ و بی رونق!

روزها میخوابم، شب ها بیدارم! آسمان مال من است اما تو مال من نیستی!

نفسم یکی در میان می زند و قلبم تند تند!

می بینی اینست حال و روزم بی تو... وای یادم رفته بود که دگر نمی بینی!

تو مگر چشمی هم برای دیدن من داری؟؟! گمان نمی کنم!

روزگاری دستم گرمی دستت را حس میکرد...

روزگاری مویم در نسیمی رها بود که بوی تو را برایم به ارمغان می آورد...

روزگاری لب من می خندید، دل من خرم بود...

چه شد آن روزگاران ای یار؟!! چه شد ای نامهربان یار؟!!

روزگاری دل تو با من بود، روح من نیز با تو!

تو به من می نگریستی، من به تو...  و چه سرشار از هم بودیم! چه حال خوشی داشتیم!

اکنون دل و روحت با کیست؟!! دلبر خوش سیمایت کیست؟!! اکنون مهربان یار کیستی؟

دوستت می داشتم و اکنون دوست ترت می دارم؛ چه یار باشی با من، چه جفا کار!

من جفایت را به جان خریدارم، فقط خورشید آسمان من باش و بر من بتاب! حال اگر مرا سوزاندی  باکی نیست چون سوختن از هرم یار، به از روزها و شب های سرد است!

گرمای حضور تو وجودم را زنده نگه میدارد!!!



برچسب هایار جفاکار!,

منبع:یار جفاکار! | بازدید از پست:5 | امتیاز به پست: نتیجه: 58 امتیاز توسط 19 نفر
ارسال شده توسط دانیال در تاریخ 13/10/1390 ساعت 15 |
نظرات(0)

تو کجای آن روزگاران گم شده ای که دیگر نمی یابمت؟!!


کودکی هایمان چه بی آلایش، با هم بازی می کردیم! چه بی ریا و بی توقع هم را دوست داشتیم.

چه روزگارانی داشتیم با هم، مهربانم! یادت هست؟!!

چه کودکانه به هم می خندیدیم، چه لحظه هایی که با هم در حیاط خانه تان تاب سواری می کردیم و صدای خنده مان همه جا را بر میداشت.

برای هم بستنی می خریدیم و با هیجان آن را لیس می زدیم و چقدر ساده از خوردن یک بستنی شاد بودیم. تمام لحظه هایم را در کنار تو بودم بدون آن که متوجه باشم. بر خلاف این روزها که بسیار از هم دور افتاده ایم.

کمی که از کودکی فاصله گرفتیم، گاهی با هم کتاب می خواندیم یا برایت شعرهای فروغ (فرخزاد) را می خواندم.

این راحتی مان، این صمیمیت مان را دوست داشتم و تو هم دوست داشتی، از نگاهت میشد فهمید!

چند باری با هم به کوه رفتیم و تا نفس داشتیم می دویدیم. آنجا چقدر با هم عکس گرفتیم و بعد متوجه شدم که همه شان تارند اما نگه شان داشته ام.

این روزها که عکس ها را نگاه می کنم گریه ام می گیرد، آخر آن وقت ها بسیار صمیمی بودیم و به هم نزدیک؛

از کنار هم بودن لذت می بردیم اما حالا چنان با هم بیگانه ایم که دیگر سراغم را نمی گیری،

دیگر دلت برایم تنگ نمی شود، دیگر چون گذشته کنارم نمی نشینی و برایم نمی خندی!

تنها بینمان نگاه است و نگاه!

در حسرت آن روزها پیر شده ام!

آن روزها زمان بسیاری با هم گپ می زدیم و لحظاتت را با من تقسیم می کردی اما اکنون اندکی وقت برایم نداری و هر روز بیشتر دلهایمان از هم فاصله می گیرند!

نوجوانی هایمان، وقتی کسی آزارت میداد یا دلت را می شکست خوب یادم هست احساس میکردم کوه غم در دل دارم و همیشه به دنبال همدردی با تو بودم.

همیشه نسبت به تو محبت داشتم و نشان می دادم که نگرانت هستم.

هرچه بزرگتر شدیم حس ام نیز نسبت به تو بیشتر شد... خالصانه و کودکانه دوست داشتنم تبدیل به عشق شد، به عشقی جاودان! چون بسیار مهربان بودی و دل نشین.

کودکی هایمان در زلالی نگاهت، در صداقت دستهایت و در گرمای خنده هایت تو را می یافتم

اما حالا

هر چه می گردم دیگر نشانی از آن روزها، از آن صمیمیت و خلوص و صداقت نمی یابم؛ نه در حرفهایت، نه در نگاهت و نه در نوشته هایت.

تو کجای آن کودکی ها، آن نوجوانی هایمان گم شده ای که دیگر نمی یابمت؟!!

شاید هم فقط بامن مهربان نیستی آخر وصف محبت ها و مهربانی هایت هنوز میشنوم و از اینکه تو را ندارم بسیار حسرت میخورم و غمگینم!

تو سرابی هستی که همه جا تصورت می کنم اما در حقیقت نیستی. تو حتی دیگر آن مهربان دو-سه سال پیش هم نیستی.

این روزگار چه بر سر نگاه گرم و قلب رئوفت آورده که عوض شده ای؟ که انگار نمی شناسمت؟

دیگر نمی خندی، جدی شده ای، بی وفا شده ای... دیگر نشانی از عشقمان در تو نیست.

بعید میدانم این ها دلیلش بزرگ شدن باشد...

شاید هم دیگر درونت را برایم آشکار نمی کنی که حس می کنم از من فاصله گرفته ای و نمی شناسمت.

تا چندی پیش آن چنان دوستم میداشتی که جا برای پروازم نبود اما اکنون تا حدی سرد شده ای که از زمستان نگاهت، وجودم یخ زده است.

آنقدر ظالم و بی محبت شده ای که هیچ کس به گرد پایت نمی رسد!

من که می دانم تو نهایت احساسی، من که می دانم تو با گرمای عشقت، زمستان را بهار میکنی و گل ها را بیدار؛

پس بیا و مرا هم بی نصیب مگذار از هرم عشقت. بیا و مرا باز هم با دوست داشتنت آتش بزن، گرم کن، ذوب کن!

بیا و چون گذشته بر کویر تنم ببارو سبزم کن. بیا دوباره عاشقم باش و بهار روزهای پاییزی ام باش.

بیا تا بر اندام نحیفت بوسه زنم

بیا تا برگ های خشک تنم با وجودت سبز شوند. بیا... بیا تا از وجودت، از عشقت گر بگیرم

بیا مهربانم! میخواهم برایت بمیرم. بیا که دیگر دور از تو و عشقت نمی توانم زندگی کنم.

بی تو نفس کم آورده ام. نمی خواهم که دیگر بی تو بمانم.

بیا نامهربان! بیا و خودت را به لحظه های پوچ من ببخش تا معنای زندگی ام باشی، تا رنگ دقایقم باشی. تا هستی ات شوم، تا در هم فرو رویم، تا چون گذشته با هم رشد کنیم و رشد کنیم. بیا تا دیگر دور از تو نبارم.

نازنین یارم! خودت را از من دریغ مکن. بس است هر چه بی تو آب شدم... بیا و فردایم باش!

خسته ام از روزهای بدون تو، از شب های خالی از تو، خسته ام از ترس فردای بدون تو!باز گرد تا شهر دلم را از شوق برایت آذین بندی کنم.

تمام محبت هایم را جمع کرده ام و به هیچ کس نداده ام تا همه را نثار تو کنم عزیزم!

از اینکه در گذشته گرمای دستانم را، هرم بوسه هایم را  از تو دریغ کردم متاسفم. اما تو حضورت را، عشقت را  از من دریغ مکن.

من با توام تا همیشه! تو نیز با من باش تا ابد...



برچسب هاتو کجای آن روزگاران گم شده ای که دیگر نمی یابمت؟!!,

منبع:تو کجای آن روزگاران گم شده ای که دیگر نمی یابمت؟!! | بازدید از پست:5 | امتیاز به پست: نتیجه: 58 امتیاز توسط 19 نفر
ارسال شده توسط دانیال در تاریخ 13/10/1390 ساعت 15 |
نظرات(0)

خدای خوب من!

 

وقتی که سرده دستم

وقتی از همه خسته ام

*

وقتی خرابه حالم

جز تو هیچ کس رو ندارم

*

وقتی غمو غصه ی روزگار

مشکلات بی شمار

دستمو زدن کنار

تو دست توی دستای من بذار

*

وقتی صدای من بوی غم می گیره

عشق از رو هوس میمیره.

میون این شب تیره،

با تو دل من چه آروم می گیره...

*

با تو دل من آروم می گیره

با تو دل من چه آروم می گیره

*

با یاد تو زندگیم دوباره می گیره بوی عشق

جهنم من میشه بهشت!

رو تن جاده میشه نوشت

که چه خوب و روشنه با تو سرنوشت

*

بیتو هیچم

با تو پادشاه این قصه میشم

اگه یاد تو نباشه بگو دل خوش به محبت کی شم؟

*

اسم پاک تو همیشه روی لبامه

ترسی از تاریکی من ندارم وقتی یاد تو همدم شبامه

*

چه حس خوبیه که تو با منی همیشه

حتی یه لحظه سایه ات از سر من کم نمیشه

 


برچسب هاخدای خوب من!,

منبع:خدای خوب من! | بازدید از پست:6 | امتیاز به پست: نتیجه: 60 امتیاز توسط 20 نفر
ارسال شده توسط دانیال در تاریخ 13/10/1390 ساعت 15 |
نظرات(0)

مولانا


ای دوست قبولم کن و جانم بستان / مستم کن و بس هر دو جهانم بستان

با هرچه دلم قرار گیرد بی تو/ آتش به من اندر زن، آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو/ جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی، از آنی همه من/ من نیست شدم در تو، از آنم همه تو

باز آی، که تا به خود نیازم بینی / بیداری شب های درازم بینی

میدی غلطم که خود فراق تو مرا / کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارتر از و از آن دل بی رحم تو بیزار تر است

بگذاشتی ام، غم تو نگذاشت مرا / حقا که غمت از تو وفادار تر است

بر من در وصل بسته میدارد دوست / دل را به عنان شکسته میدارد دوست

زین پس من و دل شکستگی بر در او / چون دوست دل شکسته میدارد دوست

خود ممکن آن نیست که بردارم دل / آن به که به سودای تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل / دل را چه کنم بهر چه میدارم دل

در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است / هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست / درمان که کند مرا که دردم هیچ است

من بودم و دوش آن بت بنده نواز / از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید / شب را چه کنم حدیث ما بود دراز

دلتنگم و دیدار تو درمان من است / بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی / آن چه از غم هجران تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم چونی، ای آرزوی هر دو جهانم چونی

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس ، تو بی رخ زرد من ندانم چونی

من درد تو را ز دست آسان ندهم، دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم که آن درد به صد هزار درمان ندهم!



برچسب هامولانا,

منبع:مولانا | بازدید از پست:5 | امتیاز به پست: نتیجه: 60 امتیاز توسط 20 نفر
ارسال شده توسط دانیال در تاریخ 13/10/1390 ساعت 15 |
نظرات(0)


آخرین نوشته ها
صفحات سایت:1|2|3|4|5|6|7|8|



درباره وبلاگ
سلام به بزرگترین مجله الکترونیکی عاشقانه خوش آم

امکانات
ورود به حساب کاربری خود
نام کاربری:
رمز عبور:

[-Login-]
آمار سایت
بازدید های امروز: 11
بازدید های دیروز: 244
بازدید های کل: 214112
کل مطالب: 71
کل اعضاء:1

معرفی سایت به دوستان
ایمیل شما:
ایمیل دوست:


اخبار سایت
-مزیت عضویت در سایت

برچسب ها
اشعار عاشقانه , داستان عاشقانه , متن عاشقانه , پیامک عاشقانه , کارت پستال عاشقانه , آکورد گیتار , عشق , دوشت داشتن , تیک تیک ساعت , قرار , کوروش کبــــــــــــیــــــــــر ,

امکانات سایت



:: کلیه حقوق این سایت متعلق بهعاشقونه می باشد ::